خاطره بازی
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 16:55
تمام تقویم های سالهای گذشته را دور ریختم. تمام حال و هوای به جا مانده از گذشته را.xa0 دیگر نه خیال می بافم و نه در رویا سفر میکنم.xa0 گذشته تمام شد, تنها تلی از خاطرات باقی مانده بود که آن را هم دور ریختم، بماند که فقط خاک و خستگی ناشی از به دوش کشیدنش با من ماند و رد و اثری بر چهره ام. دارم سعی میک...
شاید من که هنوز منتظرم
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 8:01
از اول هم آمده بودم که زودتر بروم هنوز هم چمدان را باز نکردم . میدانی که از همان اول هم قصد ماندن نبود. فقط نمیدانم چرا اینبار زمان به درازا کشید. شاید هم روزها طولانی تر شدند آن هم برای اینکه تو به یکبار رفتی. اینجا انگار دیگر نصف النهار و خط استوا هم معنی ندارد. دیگر زمین به دو قسمت مساوی تقسیم نش...
منتظر باش روزی نوبت ما هم خواهد رسید
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 7:12
تو این مدت خیلی چیزها دیدم که تا قبل از اون فکرش رو هم نمیکردم امکان رخ دادنش وجود داشته باشه. فرض کن داری میری میای زندگیت رو میکنی و با زحمت و تو شرایط فعلی کار میکنی بعد یکنفر وقتی داشته رد میشده میبینه سر و وضع مناسبی داری و به خیال خودش پس آدم پولدار و مرفهی محسوب میشی . به سادگی تمام به خودش ح...
---
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 7:12
میدانم به اندازه کافی شکسته شده ام که نشناسی ام، که حس کنم اصلا وجود ندارم. جوری که حتی صدای قدمهای خودم برایم نا آشنا باشه چه برسه به غریبه های کوچه. یا نه اصلا مگه صدایی هم شنیده میشه. شبیه شبحی آرام و بی درد سر ... هنوز در من دنبال چی میگردی که دست از سرم بر نمیداری. به اندازه کافی شاهد نبودی!! x...
شاید همین روزها
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 7:12
قبلا فکر میکردم درست جایی هستم که باید باشم .فکر میکردم دارم راهی رو طی میکنم که درسته و برای من مقدر شده xa0و همیشه حضور نیرویی قوی تر رو به نام خدا در حمایت و قدرت بخشیدن به خودم حس میکردم و میدونستم که برگزیده ام برای او.... اگر جایی اتفاقی میافتاد xa0می دونستم که کوتاهی خودم بوده در زمانی که حقم...
تمام شعرهایم برای تو
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 7:12
امروز داشتم فکر میکردم چرا همه ناشران شهر با من لج هستند. شاید ایشان هم با باد و خورشید دستشان در یک کاسه است. چرا حتی یکی از شعرهایم را برایت چاپ نکردند تا حداقل در هر ناکجا آبادی که بودی به هر طریقی بدستت برسد این کاغذ پاره ها (یادت هست 20 سال پیش برای هم نامه می نوشتیم ) . خوب که فکر کردم دیدم ای...
خدا را چه دیدی ....
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 6:59
خدا را چه دیدی شاید یک روزی امدی.xa0 شاید یک روز وقتی در را باز کردم و چراغ را روشن کردم, تورا درست مقابلم روی همان مبلی که دوست داشتی نشسته, دیدم. خدا را چه دیدی شاید همه اینها که میگویند تو نیستی خودشان بیایند و بگویند که دروغ می گفته اند. بیایند و بگویند همه اینها تنها برای اذیت کردن من بوده .xa0...