قبلا فکر میکردم درست جایی هستم که باید باشم .فکر میکردم دارم راهی رو طی میکنم که درسته و برای من مقدر شده و همیشه حضور نیرویی قوی تر رو به نام خدا در حمایت و قدرت بخشیدن به خودم حس میکردم و میدونستم که برگزیده ام برای او.... اگر جایی اتفاقی میافتاد می دونستم که کوتاهی خودم بوده در زمانی که حقم رو دو دستی تقدیم بقیه میکردم و با تمام وجود حاضر به پس دادن تاوانش هم بودم .
تا چند ماه پیش هم میگفتم بیخیال! ادعا کردن ولی درکت نکردن, تنهات گذاشتن وقتی نیازشون رو مرتفع کردی, کارت رو اصول و قواعد دیگران نبود به جاش هزارتا حرف زدن بهت .... خب به درک . آخرش تو راه خودتو میری تو کار خودتو میکنی و موفق میشی به جاش او رو داری به جاش کسایی هستن که درکت کنن و بهت انرژی و قدرت برای حرکت دوباره بدن . اما الان نمیدونم اصلا چی درسته و چی غلطه، شاید هم نمیفهمم کلمه بهتری باشه واسه بیانش. چون اصلا نمیفهمم دارم چیکار میکنم. راستش دیگه درست و غلط چیزی هم اهمیت نداره واسم ، وقتی قراره ته همه زندگی پوچ باشه پس من چرا بیخود دل ببندم و چرا بیهوده تلاش کنم . بزار دستم رو در جیبهام کنم راه برم تو یه جاده بی انتها انقدر برم و برم تا گم بشم از نظرها تا شاید ته این راه رو خودم ببینم , شاید خودم باورم بشه مردم و بیشتر در قالب شبحی سرگردان هر از گاهی سرکی میکشم به روزگار خیالی از روی اجبار ...
یکی بیاد بگه کی قراره این دنیا تمام بشه. بالاخره کی قراره دنیا زیر و رو بشه و در یک لحظه همه زمین و آسمان تبدیل به پورد بشه. شاید به همین زودی ها یک روز در همین حوالی دنیا به پایان برسه. اینجا هیچ وقت شیبیه اون چیزی که میخواستم نشد شاید هم اندازه تن من نبود.
برچسب: شاید همین روزها بمیرم,
نویسنده: رادین نوری