همه چیز دست به دست هم میده تا همیشه حال ادم بدتر بشه . یه وقتهایی بارون که میامد حال میکردم میرفتم قدم میزدم , بلند بلند شعر می خوندم . برف که میامد ذوق بیشتری میکردم برای راه رفتن تو برف لحظه شماری میکردم و خدا خدا که تا عصر بیاد هنوز این برف لعنتی و بتونم برم بیرون. آخر هفته جاده چالوس و تونل کندوان ...
چند روز پیش به یکی گفتم اینجا خدا مارو یادش رفته , نه بارون میاد و نه برف . نمیتونستم نفس بکشم تو این هوا. شب شروع شد بارون ...
ولی کاش نیاد. به درک بزار خفه شیم از الودگی . میترسم تنت خیس بشه . میترسم سردت بشه . میدونم گرمایی هستی ولی اگر سردت بشه چی . اگر واقعا خدا اونجا نباشه تا بغلت کنه چی! اگر یکم دردت بگیره چی. شبها تنها چیکار میکنی . باخودم میگم به جاش الان مجبور نیستی با یه مشت نفهم تو این هوای سرد, سر و کله بزنی ... کلاه پشمیت یادته دستکشهات . صبحها میزاشتی رو جا کفشی که ببری . حتما دیگه دستات درد نمیکنن . حتما دیگه قلبت خسته نیست حتما خدا مراقبته ...
چطوری نمیدونم فقط روز به روز سخت تره . دقایق سخت تر میگذره . کاش زودتر بیای . حداقل یه زنگ بزن بی معرفت.
رسمش بود تولدت کیک ندی خسیس.
برچسب: کشیدن,
نویسنده: رادین نوری