تو این مدت خیلی چیزها دیدم که تا قبل از اون فکرش رو هم نمیکردم امکان رخ دادنش وجود داشته باشه. فرض کن داری میری میای زندگیت رو میکنی و با زحمت و تو شرایط فعلی کار میکنی بعد یکنفر وقتی داشته رد میشده میبینه سر و وضع مناسبی داری و به خیال خودش پس آدم پولدار و مرفهی محسوب میشی . به سادگی تمام به خودش حق میده که به زندگیت خاتمه بده . حالا یکی بیاد بگه آخه چرا چرا چرا . مگه حق تورور خوده مگه جای تورو گرفته بود.
روزها که میگذره یواش یواش آدمهای اطراف خودشون رو نشون میدن. کی میاد, کی میره , کی میمونه و باعث تسلی خاطر میشه و کی باعث آزار روح و روانت. البته جالب تر از همه اینکه متوجه میشیم اونهایی که فکر میکردیم قرار آروممون کنن و حضورشون رو نیاز داریم, تنها افرادی هستند که نه تنها بود و نبودشون فرقی نمیکنه بلکه خودشون میشن باری بر روی شانه هات . خودشون میشن باعث آزار جسم و روان.
کاش میشد آدمها رو شناخت . کاش میشد از درون آدمها و باطنشون وقتی دارن یک مشت اراجیف تحویلمون میدن با خبر باشیم.
یه روز فکر میکردم رفاقت , صداقت و محبت تنها داراییم خواهد بود و تنها ویژگی انسانیت . اما الان میگم و رسما اینجا اعلام میکنم احمق بودم که فکر میکردم یه رفیق تا تهش بازم رفیقه و باز هم احمق بودم که فکر میکردم یه رفیق تنها کسیسه که میفهمه تنهایی و درد رو.
میدونی همیشه آدم از همون کسی میخوره که انتظارشو نداره.
برچسب:
نویسنده: رادین نوری